حسن حسن زاده آملى

27

دروس معرفت نفس (فارسى)

گاه در چينم و در ماچينم * گاه در ملك ختا و ختنم گاه بنشسته سر كوه بلند * گاه در دامن دشت و دمنم گاه چون جغدك ويرانه‌نشين * گاه چون بلبل مست چمنم گاه در نكبت خود غوطه‌ورم * گاه بينم حسن اندر حَسَنم سخن كوتاه كنيم شايد برخى از مردم بدين گفته‌هاى شوريده بخندند و گوينده را ديوانه دانند ولى فرزانگان و بيداران آگاهند و گواهند كه اين گونه سخنان اخگرهايى است كه از كانونى آتشين زبانه مىزند . بارى سر خويش گيريم و راه پرستش پيش . درس هشتم در اين درس پرسشى داريم و آن اين كه دوستان گراميم كه افتخار در حضورشان را دارم بفرمايند : در اين سراى هستى كه هستيم آيا هر يك از ما برخى از اين سرا هست يا نيست ؟ ج - نمىبينم كسى بگويد ما بيرون از اين سراييم و از آن نيستيم ، نه چنين است ؟ هدف اين است كه هر كسى اعتراف دارد كه او خود جزوى از اين سرا است . آيا اين انديشهء من درست است يا نادرست ، شما دوستانم چه مىفرماييد ؟ من هر چه در اين باره مىانديشم و نيروى بينشم را داور خويش مىگردانم مىبينم ناروا نگفته‌ام ، و باز هم حساب مىكنيم . به زبان ديگر آيا مىتوانيم بگوييم كه اين همه هستيها همگى مانند يك پيكرند و هر يك از ما اندامى از اين پيكر ؟ دايرهء سخن را بازتر و گشاده‌تر كنيم و بپرسيم كه آيا تنها من و شما هر يك جزوى از اين سراى هستى و اندامى از اين پيكر است يا هر يك از ديگر هستيها هم اين چنين‌اند ؟ چنين مىپندارم كه بايد روشن‌تر سخن گفت و پرسش و كاوشى بيشتر پيش كشيد : ما آنچه را مىبينيم به ظاهر از يكديگر گسيخته مىبينيم . مثلا اين فرد انسان يك موجود جداگانه است ؛ و اين زمين يك بودى على حده ؛ و آن دريا يك هستى ديگر ؛ و